تبليغاتX
زیر یک سقفــــــʚϊɞ - شاید این داستان در جایی اتفاق افتاده باشد!

لطفا این ماجرا را به همه ی مادرهای شاغل تعمیم ندهید. تعداد مادرهایی که به بهترین شکل ممکن مسئولیت اجتماعی شان را انجام می دهند و در عین حال بهترین فرزندان را تربیت می کنند کم نیست. دنیا مدیون زن هایی ست که بشریت را مادری کرده اند٬ در حالی که هرگز فرزندی نداشته اند.

یوسف کلاس اول دبستان بود. مشغول کارهای روزانه ام بودم که تلفن خانه زنگ خورد. صدای مردانه ی پشت خط تلفن با کمی تردید گفت: «سلام. من ف هستم. ناظم دبستان میم. می شه شماره تماس پدر یوسف رو بدین!؟». با تعجب و نگرانی گفتم: «ایشون مسافرت هستن. چه مشکلی پیش اومده؟». کمی مِن و مِن کرد و گفت: «چیز مهمی نیست خانم حسنی. شما می تونید خودتون رو برسونید بیمارستان الف؟ یوسف کمی حالش بد شده بود٬ ما آوردمیش این جا». داشتم دیوانه می شدم. صدایم می لرزید. گفتم: «یعنی چی؟! یعنی حالش چه قدر بد شده که بردینش بیمارستان؟» با خنده گفت: « نگران نباشید. بیایید این جا. یوسف می خواد با خودتون برگرده خونه!» و سریع تماس را قطع کرد. تصور کنید با چه حالی خودم را به بیمارستان رساندم. ناظم مدرسه کنار پذیرش بیمارستان منتظرم بود. با دلشوره گفتم:«یوسف کجاست؟ چش شده؟!». گفت: «با من بیاین. چیزی نشده. حالش خوبه. توی اون اتاقه».

کنار رفت تا من زودتر وارد اتاق بشوم. انگار می خواست عکس العملم را ببیند. چیزی را که می دیدم باور نمی کردم. یوسف با پیشانی باندپیچی شده و پای گچ گرفته روی تخت نشسته بود. همین که مرا دید زد زیر گریه. هاج و واج مانده بودم. قبل از این که چیزی بگویم آقای ناظم با تاسف سر تکان داد و گفت: «خانم حسنی به خدا من شرمنده هستم. یکی از بچه های کلاس چهارم یوسف را توی راه پله هل داده و این اتفاق افتاده. خدا رحم کرده که کسی پشت سرش نبوده و گرنه معلوم نیست چه بلایی سرش می آمد!. باور کنید ما خودمان هم نمی دانیم با این پسر چه کنیم. به هر بهانه ای بچه ها را اذیت می کند. معلم ها از او شکایت دارند. هیچ کدام از بچه ها با او دوست نمی شود. همه کاری می کند تا توجه دیگران را به خودش جلب کند. تعجب می کنم. خانواده ی تحصیلکرده٬ متشخص٬ با فرهنگ٬ چرا باید چنین بچه ای داشته باشند. مادرش هم دکتر است. اتفاقا دکتر همین بیمارستان هم هست. همه ی کارهای یوسف را خودش سفارش کرد انجام بدهند. چند دقیقه پیش رفت و گفت دوباره بر می گردد.»

یوسف که گریه اش قطع شده بود و دستش توی دست من بود٬ با ناله گفت:« مامان پام خیلی می خاره. تو رو خدا بپرس تا کی باید این جوری باشم؟! این پسره خیلی شرّه. همه رو اذیت می کنه. من هیچ کاری باهاش نداشتم. اومد از پشت هلم داد. سرم خیلی درد می کنه. پام درد می کنه. نمی تونم راه برم.بغلم کردن آوردنم بیمارستان ...» و دوباره زد زیر گریه.

از آقای ف پرسیدم: «حالا این خانم دکتر کجاست؟ کی برمی گرده؟ فامیلش چیه؟!». آقای ف گفت:«دکتر شین». گفتم: «چی؟! دکتر شین؟ تخصص شون چیه!؟!»گفت: «متخصص زنان زایمان هستن!٬ می شناسیدشون؟!». پلک هایم را به علامت مثبت بستم و رفتم به هفت سال قبل.

هفت سال قبل در یکی از نیمه شب های گرم مرداد ماه وقتی با درد شدید به بیمارستان رفتم و خانم دکتر شین کشیک بیمارستان تشخیص داد باید فورا تحت عمل سزارین قرار بگیرم چاره ای نداشتم جز این که قبول کنم. دکترم در سفر بود و نمی شد زایمان را بیش از این عقب انداخت. خانم دکتر شین می گفت احتمال مرگ نوزاد وجود دارد و نمی توانیم عمل را تا برگشتن دکتر صاد به تاخیر بیاندازیم. من دکتر را فقط چند دقیقه قبل از عمل و چند دقیقه قبل از ترخیص از بیمارستان دیده بودم. چهره اش را به خوبی به خاطر نمی آوردم. درست یادم هست که تنها چیزی که به دکتر گفتم این بود: «خدا را شکر می کنم که بعضی از بنده هایش را مامور نجات جان بنده های دیگرش کرده است!»

صدای پاشنه ی کفش دکتر شین رشته ی افکارم را پاره کرد. بله. خودش بود. کسی که جان فرزندم را نجات داده بود. دکتر بدون مقدمه شروع کرد به عذرخواهی کردن و اظهار شرمندگی برای اتفاقی که پیش آمده. گفت که تمام هزینه های بیمارستان را خودش تقبل کرده و اگر ما خسارتی بخواهیم حاضر است پرداخت کند!!!!. یک جنگ تن به تن تمام عیار بین عقل و دلم درگرفته بود. من جان پسرم را مدیون دست های دکتر می دانستم. مدیون بی خوابی اش. مدیون سال ها درس خواندن و طرح گذراندن و کشیک ماندن و زحمت هایی که سالها برای نجات جان بشریت به جان خریده بود!

- خانم دکتر شما مرا به جا نمی آورید. ولی من شما را خوب می شناسم. هفت سال پیش همین پسرک کوچولویی که این جا روی تخت نشسته٬ با مهربانی دست های شما پا به این دنیا گذاشت. ساعت از دو نیمه شب گذشته بود که هراسان به بیمارستانآمدیم. در کمتر از یک ساعت راهی اتاق عمل شدم و بعد از دو ساعت این دسته گل را گذاشتند توی بغلم.» یوسف که از شنیدن داستان تولدش مشعوف شده بود٬ لبخندی از روی رضایت تحویلم داد و من دست خانم دکتر را گرفتم و به سمت در اتاق هدایت کردم. به یوسف گفتم زود بر می گردم.

خانم دکتر که از این همه گذشت و فداکاری و قدرشناسی من متعجب شده بود شروع کرد به درد دل کردن. از رفتار نامناسب پسرش گفت و این که گاهی وقت ها خجالت می کشد بگوید این بچه ی شر و موذی فرزند اوست. گفت که همه ی امکانات رفاهی فرزندش مهیاست. گفت که همیشه سعی کرده به او و خواهر بزرگ ترش به یک اندازه محبت کند. گفت که همیشه سعی کرده وقت هایی که در خانه نیست را به شکلی برای بچه ها جبران کند و ... گفت و گفت و گفت ...

- خانم دکتر هفت سال پیش ساعت دو و سی دقیقه ی نیمه شب پسر کوچولوی شما از خواب بیدار شده بود و مادرش را می خواست. پسر کوچولوی سه ساله ی شما گریه می کرد و مادرش را می خواست. شما خواب را بر خودتان و فرزندتان حرام کردید٬ چاقوی تان را به دست گرفتید و جان انسانی را نجات دادید. دعا می کنم روزی نرسد که پسرک شما در حالی که برای خودش مردی شده است٬ ساعت دو و سی دقیقه ی نیمه شب خواب را بر کسی حرام کند و با چاقویش جان انسانی را بگیرد!. خداوند برای نجات جان بندگانش٬ بندگان بی شماری آفریده٬ ولی برای هر فرزند فقط یه مادر آفریده است . فقط یک مادر!. به صورت خانم دکتر نگاه نکردم. دیگر به صورت خانم دکتر نگاه نکردم.

یوسف را از بیمارستان به خانه آوردم. دو هفته از درس هایش عقب ماند. دو هفته از دنیای کودکانه اش محروم ماند. از بازی کردن٬ راه رفتن٬ دویدن٬ فوتبال بازی کردن و کارهای ساده ای که پسرک خانم دکتر به راحتی می توانست انجام شان بدهد.

این اتفاق می توانست نیفتد٬ اگر؛ مادری اولویت زندگی اش را درست تشخیص داده بود!

این ماجرا می تواند واقعی باشد٬ اگر؛ مادری اولویت زندگی اش را درست تشخیص ندهد.

↓ ↓ ↓

این داستان واقعی نیست. یک قصه پردازی برای تقریب موضوع به ذهن شماست. همین!

(لطفا برای آقابزرگ دعا کنید. دی روز که برای دیدن شان به بیمارستان رفتم امام خمینی را دیدم!. با همان محاسن سفید و چهره ی نورانی و آرام٬ با همان چشمان بسته٬ با همان لوله های متصل. و خودم را دیدم!. با همان دلشوره هایی که از دیدن امام در آن حالت ها به قلب هشت ساله ام چنگ می زد.)

چهارشنبه 13 مهر1390 | 8:31 | نویسنده: زینب سـاداتــــــــــʚϊɞ |