اگر این گل شیفته٬ خودشیفته نشده بود حالا تو این روزا ما به اندازه ی موهای سرمون می تونستیم «میم٬ مثل مادر» ببینیم. خوب شد ملاقلی پور رفت و این روزا رو ندید!
واضح و مبرهن است که شما منتظر عکس های تولد بوده اید. دی شب خیلی سعی کردم عکس های خوبی شکار کنم ولی چه کنم که سعی من و دل باطل بود و همه ی شکارهایم در حالت ویبره ی شدید به دام می افتادند!
. این شما و این هم عکس های ژله ای ما!
عروسکی به نام مریم!
در حدود هشتاد درصد عکس هایی که هر دو نفرشان هستند٬ یوسف مشغول گذاشتن شاخ برای برادرش می باشد
!
و این هم یوسف و محمد و شاخ هایی که برای حسام کاشته اند. حسام شبیه گوزن شده با این همه شاخ!![]()
فقط ایشون زل می زد تو دوربین و تکون نمی خورد!


فوووووووووووووووووووووووووت!
اوج همکاری با عکاس!


این هم احسان و نفیسه٬ نی نی های مهمونی. البته نفیسه تمام مدت خواب بود.
گل پسرم امشب ۴ ساله می شه و خبر نداره که قراره براش یه جشن کوچولو برپا بشه. مهمونا دعوت شدن. کیک سفارش داده شده. کادوها خریده شده و من دارم تلاش می کنم براش یه کلاه ماشینی درست کنم. کیکش شبیه ماشینه. حتما خیلی خوشحال می شه. مدت هاست که منتظرِ تبلّدشه!
↓↓↓
وقتی خیلی هیجان زده می شه با خوشحالی می گه: تبلد تبلد تبلدت مبارک!
بلاخره رفتیم عقدکنان. شب بیست و نهم تصمیم گرفته شد. قرار شد اول برویم عقد پسر آمحدکاظم٬ بعد برویم قم. ساعت ۹ رسیدیم شوشتر. عروس نشسته بود پای سفره ی عقد. همه چیز آرام و زیبا و ملوس بود. پدر عروس که روحانی بود آمد و بله را گرفت. بعد از مراسم بله گیرون عروس رفت آرایشگاه. ما هم یک کوچولو رفتیم خانه ی آبجی فهیمه دنبال لباس های زینب٬ بعد هم حرکت به سمت قم. قبل از اینکه سوار ماشین بشویم و خانه ی عروس را ترک کنیم یک گپ کوچولو با عروس خانم زدم که منتظر بود داماد بیاید و با هم بروند آرایشگاه٬ البته همراه خواهر و مادر داماد و احتمالا یک ایل و تبار آدم دیگر از دو خانواده!. به عروس خانم گفتم: سفره تون خیلی ناز بود خیلی بهتر از این سفره های آماده بود همین یکی بود یا از اون آماده ها هم دارید؟! گفت: نه از اون آماده ها هم داریم!!. متوجه شدم این برنامه ی ساده فقط برای محرم شدن عروس و داماد بوده و احتمالا یک جشن مفصل برای بعد از ظهر در راه است. کم نیاوردم و گفتم: ولی این سفره های ساده که خودمون می چینیم یه صفای دیگه ای داره. عروس خانم لبخند زد و من خداحافظی کردم و آرزوی خوشبختی برای شان.

برای نماز ایستادیم. سرویس بهداشتی مورد پسند من و زینب نبود. رو کردم به زینب و با خنده گفتم: چرا این جا ایستادیم؟ خیلی افتضاحه! آخه چرا ما باید اینقدر سختی بکشیم؟! یعنی به نظرت تا حالا کسی تو زندگی ش اندازه ی ما سختی کشیده؟! قاه قاه خندیدیم و آماده شدیم برای نماز.
نمازم را خوانده بودم. منتظر بودم زینب هم نمازش را بخواند که با هم برویم سوار ماشین بشویم. طبق معمول مردها زودتر کارهای شان تمام شده بود و منتظر ما بودند. خانمی با روسری بلند و خوشگلش مشغول آماده شدن برای نماز بود. روسری اش بدجوری چشمم را گرفته بود. از همان ابتدا که مشغول وضو گرفتن بود حواسم پی روسری اش پرت و پلا شده بود. پرسیدم: روسری تون رو از کجا گرفتین؟! خانم روسری بلند جواب داد: از این روسریا تو بازار هست اگه بگید روسری لبنانی براتون میارن. می خواستم بدانم دقیقا از کدام شهر خریده٬ چون در اهواز نتوانسته بودم چنین چیزی پیدا کنم. خانم روسری بلند ضمن این که دوباره توضیح داد از این روسری ها همه جا هست و اگر بگوییم روسری لبنانی می خواهیم برای مان از این ها خواهند آورد٬ گفت: اینو برای من از لبنان آوردن!
یک خسته نباشید جانانه تقدیم خانم روسری بلند کردم و هر سه نفرمان خندیدیم. نماز زینب هم دیگر تمام شده بود. موقع خداحافظی٬ خانم روسری بلند آهی کشید و گفت: آره واقعا پیدا کردن روسری و مانتوی بلند برای ماها سخت شده. و ما دیدیم که فقط به ما سخت نمی گذرد توی این زندگی!!!

حسام: مامان الان می ریم رادیوها؟
من: چی؟!؟!؟!؟!؟
ح: الان می ریم اون جا که رادیوها خاموش می شه؟!
م: آهان بله シ !
ح: اسم شون چی بود؟
م: تونل!


باباجواد خسته شده. شانه خاکی جاده را نشانه می گیرد و ماشین را می کشد کنار. ما سرخوشانه از ماشین پیاده می شویم و با کوه و بیابان و سنگ و خاک٬ هی عکس می گیریم و هی عکس می گیریم. انگار که وسط جنگل های شمال توقف کرده ایم نه وسط جاده ی برهوتی اهوازـ قم.
↓↓↓
این ها قسمتی از سفرنامه ی سفر عید ما به قم بود. حالا دوباره عازم قم هستیم. پیشاپیش روز مادر را به همه ی مادرهای وبلاگستان تبریک عرض می کنم و هفته ی زن را به همه ی بانوان عزیز مجازآباد. این ایام را خدمت آقایان محترم هم تسلیت عرض می کنم البته به شرطی که بخواهند به روی مبارک شان بیاورند و هدیه ای چیزی تهیه کنند وگرنه که باز هم تبریک عرض می کنم خدمت شان بابت این همه بی خیالی و ریلکس بودن
خدا را شکر همسر ما هیچ وقت این روزهای مهم را فراموش نکرده اند. هوووف
!
به پی نوشتِ ادامه مطلب دو مطلب دیگر لینک شده است. مایل بودید سر بزنید!