برای چندمین بار جمع شد توی بغلم و گفت این بهترین روز تولدی بود که داشتم...
خیلی برایش خوشحالم. خوشحالم که سیر نیست. که میتواند در شادیهای کوچک هم لذتهای عمیق را تجربه کند.
معلم به بچههای کلاس گفته بود یک حلقهی بزرگ درست کنند. بعد دخترک و دوست محبوبش دستهای هم را گرفته بودند و وسط حلقهی بچهها آنقدر چرخیده بودند تا سرشان گیج رفته بود. مرکز حلقه بودن، وسط معرکه بودن و مخاطب اصلی «تولد تولد تولدت مبارک» خواندن همکلاسیها بودن، حسابی به جانش نشسته بود.
شب پدرش با یک کیک تولد آماده که از قنادی خریده بود و چند مدل شمع مختلف و یک بسته فشفشه آمد و دخترک حسابی غافلگیر شد.
برای تولدش یک گردنبند با مجسمهی طوطی سفارش دادهام که یک ماه دیگر میرسد. کیک را که دید با تعجب گفت این تا یک ماه دیگه میمونه؟ خراب نمیشه؟ :))... گفتم امشب میخوریمش.
هزار بار شمعها را فوت کرد. چند تایی عکس دستهجمعی گرفتیم. شام خوردیم. کیک را برید و خوردیم و تولد تمام شد. برای کامل شدن عیشش هم گفتم؛ شب، دو تایی توی هال میخوابیم!
خوشحال بود که امسال دو تا تولد داشته. یکی توی مدرسه یکی توی خانه. در حالیکه نه تولد مدرسه نه کیک خوردن و شمع فوت کردن توی خانه، هیچ کدام کمترین تشریفات یک جشن تولد خیلی ساده را هم نداشت. نه بادکنکی، نه تزئینی نه کلاه بوقیای، .... هیچی.
فقط پررنگ شدن امروز به عنوان روز تولدش در مدرسه و خانه، روزش را حسابی ساخته بود. الحمدلله.
از بزرگ شدن و بالا رفتن سن یه چیزهایی ش رو خیلی دوست دارم. مثلا قبلا اینجوری بودم که از شب تصمیم میگرفتم صبح بعد از نماز نخوابم و برم فلان جا و فلان کار رو انجام بدم. صبح که میشد فقططط می خواستم بخوابم. پس همه ی تصمیمات و برنامه ها کنسل می شد و خواب پیروز می شد.
حالا...
صبح که برای نماز بیدار می شم و هنوز غرق خوابم با خودم می گم بعد از مدرسه رفتن دخترک حتماااا می خوابم. همین که رفت مدرسه من دیگه خواب از سرم پریده و مشغول کارها و برنامه هام می شم. این تغییر و کمتر خوابالو بودن صبح ها رو خیلی دوست دارم![]()
خیلی آدم چشمتنگیام به قول داداش. به حدی که احتمالا نیازه با لیزر تنگی چشمم رو برام برطرف کنن. چند روز پیش با دخترک رفتم پیش دکتر گلستانباغ تا ببینم تشخیص ایشون هم مثل دکتر ثریا ست یا نه. که بود. گفت احتمالا تنگی زاویه چشم داری. باید برم عکس بگیرم و اگر تشخیصشون درست باشه یه عمل کوچولو مشکل چشمتنگیام رو حل میکنه.
مطب دکتر گلستانباغ خیابون نادری بود و همین باعث شد من بعد از مدتها دوباره پام به این خیابون باز بشه. خیابونی که زمانی پاتوق، محل قرار مدار، مرکز خرید، ساختمان پزشکان و... همه چی اونجا بود.
زمانی که یوسف کوچک بود کلی لباس براش خریده بودم از این خیابون. یا حتی قبل تر. راهنمایی که بودم وقتی هنوز پل رو خراب نکرده بودن، از اون گلفروشی زیر پل که گل خشک و اسفنج و سبد چوبی هم میفروخت چه قدر چیز میز میخریدم. یا وقتی دبیرستانی بودم و با بچه ها میومدیم نادری خرید و گشت زدن. از چهارراه شروع میکردیم و میرفتیم تا اول نادری. پاساژ قیصریه صدف. یه مغازه بود سر نبش پاساژ که فلاپی میفروخت. وقتی میرفتیم برای پروژههای هنرستان که هیچی ازشون نمیفهمیدیم فلاپی بخریم، فکر میکردیم بروز ترین آدمهای قرن هستیم. سال هفتادوهفت که حسین رفیعی هپت هپت هپتادوهپت از زبونش نمیافتاد ما درگیر فلاپی دیسک خریدن بودیم تا بگذاریم توی کیسهای کارگاه کامپیوتر هنرستان خدیجه. آخرش هم هیچی از اون درسهای سخت حالیمون نشد.
توی یکی از همون روزها که از هنرستان تا نادری پیاده اومده بودیم بالای همون پلی که الان خرابش کردن، دقیقا بالای سقف گلفروشیای که الان خرابش کردن، یه جوونی رو میخواستن اعدام کنن و من و ایثار هم ایستادیم به تماشا!
چرا واقعا؟ چمون بود؟ کلی زمان برد تا جوون رو بالا کشیدن. خانوادهی مقتول رضایت نداده بودن و قصاص انجام شد. همینکه جسم اون بنده خدا بالای پل دیگه از حرکت ایستاد، ایثار شروع کرد با صدای بلند گریه کردن و داد و بیداد که حالا چی شد؟ حالا اون زنده شد؟ راحت شدین؟!!... و من که دستش رو میکشیدم تا از اونجا دورش کنم که کسی فکر نکنه ما از خانواده و کس و کار قاتل هستیم!! :)
چه قدر جوجه خریده بودم از اول نادری. عینک خریده بودم از ساناپتیک. طلا از پاساژ مهدی. مانتو از تنگسیری که مانتوهاش رو هیچ جای اهواز پیدا نمیکردی. چه قدر چرخ خورده بودم با دوستام لا به لای راهروهای پاساژ کارون...
حالا سال به سال اگر کار خیلی ضروری داشته باشم ممکنه برم خیابون نادری. اغلب خریدهام رو اینترنتی انجام میدم. مطب اکثر دکترها از نادری رفته کیانپارس. دوستام اون دوستای قدیمی اهل چرخیدن توی پاساژها نیستن. حودم هم نیستم. قرارهامون شده صبحانه و سینما و تولد بچه ها و دورهمی های هر از گاهی ...
نادری خلوت شده؟ نه اصلا. هر وقت میری شلوغه و جای سوزن انداختن نیست. مردم میرن و میان و خرید می کنن و بچه های دبیرستانی خبر ندارن یه زمانی ما اینجا برای قاتل ها گریه می کردیم و سر خانواده ی مقتول داد می زدیم! :)))
.
رحم الله من یقرا سوره الفاتحه مع الصلوات :) هم برای قاتل و هم مقتول.
دخترک را که رساندم مدرسه، رفتم یک دست جگر سفارش دادم که تا میوه میخرم جگرها هم آماده شده باشند. چه قدر شور و خوشمزه بودند و چه قدر چسبید. ماشین را نزدیک بانک سپه پارک کردم و رفتم داخل بانک. شمارهی 101 نوبتش شده بود و من شمارهی 119 بودم. توی گوشی چرخیدم تا نوبتم شد. پیامک کارت قدیمی و کارت جدیدم را فعال کردم و برگشتم خانه.
صبح توی راه مدرسه از دخترک پرسیده بودم ناهار چی دوست دارد؟ که گفته بود عدس پلو.
از سفر که برگشته بودیم، خانه بازار شام شده بود به معنای واقعی. چمدانمان با شکم پاره روی میز بود و تمام دل و رودهاش کف زمین ولو شده بود. برای راه رفتن باید مسیر باز میکردیم. ولی حوصله نداشتم آن همه به هم ریختگی را سامان بدهم. عدس را گذاشتم روی گاز. نیمپز که شد ریختم روی برنجها و گذاشتمشان توی پلوپز. بعد به سرم زد بعد از ماهها، ماسک پودری توی شیشه مربعی را با آب مخلوط کنم و به صورتم بزنم.
ماسک زدن؟! کاری که به ندرت انجام می دادم. شاید اصلی ترین دلیلش هم بعد از تنبلی این بود که وقتی روی پوستم ماسک میگذاشتم نمیتوانستم عینک بزنم و برای من عینک نزدن حتی به اندازه ی زمان استراحت ماسک هم مساوی بود با سردرد و چشم درد و قرص خوردن!
ولی حالا مشکل عینک زدنهای بیست و چهار ساعته و در هر شرایطی، حل شده. حتی همین حالا که دارم با گوشی مینویسم هم عینک روی چشمم نیست. یعنی اصلا نیازی به عینک ندارم. اگر بزنم سرم درد میگیرد!
برای منی که 25 سال عینک را مگر به ضرورت از روی چشمم برنداشته بودم باور کردنی نبود روزی بدون عینک بخوانم و بنویسم. نه اینکه نمره چشمم خیلی بالا باشد. زیر دو بوده همیشه ولی ترکیب آستیگماتیسم و میگرن باعث میشد تحمل مدت کوتاهی بدون عینک بودن را هم نداشته باشم.
نه عمل کردم، نه نذر و نیاز و دعا، نه هیچ چیز دیگری. ولی معجزه اتفاق افتاد. معجزهی بالا رفتن سن!
برای نزدیک نیاز به عینک ندارم. عینک را باید بیاورم زیر چانهام. مثل پا به سن گذاشتهها. مثل مادربزرگها... برای دور هم اگر ضروری نباشد بدون عینک کارم را راه میاندازم.
ماسک را از روی صورتم برمیدارم و از این تغییرات خرسندم. اینکه وابستگی مدامم به عینک از بین رفته و حتی همین حالا که دارم این متن را مینویسم، خبر ندارم اصلا عینکم کجاست و چه میکند :|
...
1 مهر 403
توی سالهای اخیر مطالب اینجا را با گوشی مینوشتم. حوصلهی پای لپتاپ نشستن را نداشتم. ولی یک ماهی هست که ناچارم کارهای سایت آنلاینشاپم را با لپتاپ انجام بدهم. امشب گفتم به اینجا هم سری بزنم و به یاد سالهای دور و پست های دوران جوانی که با مینی لپتاپ خوشگلم :) مینوشتم، یک متن کوتاه بنویسم و دعوتتان کنم به سایتم. شاید افرادی که اینجا را میخوانند دوستان و آشنایانم باشند و پیج کاریام را داشته باشند. ولی برای همان یکی دو نفر رهگذری که شاید به طور کاملا عبوری از اینجا میگذرند آدرس سایت را میگذارم. خوشحال میشوم قدم به دنیای رنگیرنگی بچهگانهفروشی من بگذارید![]()
WWW.MAMANKOOCHOOLOO.IR
سال دیپلمم درس ریاضی تخصصی را با نمرهی هفت و با استفاده از تکماده پاس کردم. یک کار نیمهتمام که ناخودآگاهم هیچ وقت فراموشش نکرده و هر چند وقت یکبار توی خواب به رویم میآورد. خواب میبینم یکی دو تا درس دارم که پاس نشدهاند و باید بروم امتحان بدهم تا دیپلم بگیرم و هیچ چیز از محتوای کتابها یادم نمیآید و در استیصال و عذابِ چهطور امتحان دادن تمام خواب را به اضطراب میگذرانم.
دیشب ولی توی خواب برایش راهحل پیدا کرده بودم. درس زبان را باید امتحان میدادم و حتی یک کلمه از کتاب را نمیفهمیدم. بدون دلهرهها و چه کنم چه نکنم های خوابهای این بیست و چند سال گذشته، داشتم با خودم فکر میکردم معلم میگیرم و درسها را با معلم میخوانم و میروم امتحانش را میدهم!
چه طور قبلا به ذهنِ توی خوابم نرسیده بود میشود برای درسهای فراموش شده معلم گرفت؟
خونهای که بچهی کوچک توش باشه پر از صدای بازی و خندهست، پر از صدای زندگی. مهم هم نیست کدوم کشور باشه یا پدر و مادر چه دینی داشته باشن.
ولی توی خونههای بچهدار یه صدای دیگه هم میتونه صدای زندگی باشه. صدایی که من وقتی میشنومش بند بند وجودم مالامال از شکرگزاری میشه.
اون هم شنیدن صدای نماز خوندن پسرهاست. وقتی دیگه بدون تذکر و یادآوری من نماز میخونن و صداشون از توی اتاقشون شنیده میشه. نمیتونم بگم چه قدر برام دلنشینه این صدا. اصلا تکراری نمیشه. اصلا عادی نمیشه. الحمدلله رب العالمین
چلهی دعای توسل برداشته بودم. صوت علی فانی را دانلود کرده بودم ولی هنوز پلی نکرده بودم ببینم چه طور میخوانَد. گفته بودم مونا و مایده بیایند کارگاه، بنشینیم یک سری کارها را پیش ببریم.
بچهها را به خاطر آلودگی هوا تعطیل کرده بودند ولی هوا عجیب عااااالی بود!
مونا که از در آمد گفت آسمان آنقدر آبی و هوا آنقدر خوب بوده که حسابی شارژ شده و آرام آرام و سر به هوا تا کارگاه آمده و نیت کرده وقتی رسید حسابی به من هم انرژی بدهد.
وارد کارگاه که شد، صوت دعای توسل علی فانی و بوی عود و در کارگاه که کمی باز گذاشته بودم تا هوای خنک صبح دی ماه، وارد شود طوری مونا را ذوقزده کرد که گفت نهههه معلومه که تو خودت انرژی مثبتت بالاست امروز. الکی خواستم بهت انرژی بدم :)
...
دعای توسل که تمام شد، چون فولدر دعا را انتخاب کرده بودم رفت روی ترک بعدی و حدیث کسا پلی شد. آخر دعا بود که مایده رسید. وارد کارگاه که شد گفت وای چه خوب! توی راه که میاومدم گفتم امروز حدیث کسا نگذاشتم گوش بدم حالا اومدم دیدم شما گذاشتین... و صندلیاش را کشید عقب و نشست پشت میز و مشغول شدیم.
یعنی سه تا آدم بودیم که حال و هوایمان یکی بود و داشتیم از فاز مشترکمان لذت میبردیم... ولی این برای من مودی نبود که همیشگی بوده باشد.
من اصلا اینطور آدمی نبودم. مجرد که بودم مامان خیلی اهل جلسات خانمانهی مذهبی بود. من تا جایی که میشد همراهش نمیرفتم. ظرفیت روحم برای مستحبات و معنویات بالا نبود. واجبات را انجام میدادم و تمام. بزرگتر که شدم یا شاید مادر که شدم روحم برای ارتباط با دعا و اهل بیت پذیراتر شد. انگار چیزی که به طور ذاتی یا به واسطهی سلوک والدین مذهبی در ضمیرم تهنشین شده بود داشت کمکم بالا میآمد. ولی باز هم خیلی پررنگ و آتشین نبود. هنوز هم نیست. روی موجی توامان از تنبلی و کسالت روح، و لذت از انجام برخی مناسک مذهبی بالا و پایین میشوم.
چیزی که برایم بسیار عجیب و بسیار خوشحالکننده است این است که فرزندانم که در سنین نوجوانی و جوانی هستند بسیار بسیار معنویتر از خودم هستند! نمیدانم آنها واقعا ذائقهی مذهبیتری دارند یا زمانه طوری شده که قالب ارائهی مراسمات مذهبی باعث جذب نسل بعد از ما شده. هر چه که هست من راضیام ازشان. خدا را شکر میکنم که به مادرشان نبردهاند :)
سعی کردم حرف را عوض کنم ولی به گمانم چشمهای متعجبم ضایعتر از آن بود که زنعمو متوجه بیخبریام نشده باشد.
زنگ زدم به مامان. جواب نداد. تلفن بابا را گرفتم. سلام و احوالپرسی کردیم و گفتم چه خبر از دندوناتون؟
بابا خندید و گفت الحمدلله خوبن.. چی شده؟ کسی چیزی گفته؟
خندهام گرفته بود. هنوز مقاومت میکردند که به دخترِ دورشان بگویند چه شده. گفتم بله کسی چیزی گفته. دندونهاتون رو کشیدین؟ من نمیدونستم!
بابا شروع کرد به تعریف کردن ماجرای دندانهایش که فاصله داشتهاند و توی غذا خوردن و بلع مشکل داشته و با چندین دندانپزشک مشورت کرده و همگی گفتهاند باید ایمپلنت کند و همهی دندانهای جلو را یکجا برایش کشیدهاند و پایه کار گذاشتهاند تا سه ماه دیگر که برود برای نصب دندانهای جدید.
بابا میگفت و من هی بغضم را فرو میدادم. هی تمرکز میکردم تا صدایش را خوب بشنوم. هی فکر میکردم چه مدت زیادیست که برایم حرف نزده. چه مدت زیادیست که یک مکالمهی چند دقیقهای پیوسته با هم نداشتهایم و یادم آمد به تست روانشناسیای که یکی دو روز پیش داده بودم. از این تستهای دوزاری توی اینستاگرام. بین دو تا گزینه که شک داشتم، یکی را انتخاب کرده بودم و توضیحش را که خوانده بودم دیده بودم هیچ ربطی به من ندارد. بعد رفته بودم سراغ گزینهی بعدی و توضیحاتش. این یکی بیشتر به روحیه و شخصیت من میخورد. به خصوص جایی که اشاره میکرد، اجازه نمیدهم احساسات در من تهنشین شوند و رابطه را در سطح، نگه میدارم.
همیشه در زندگی از اینکه احساسی در من عمیق شود فرار کردهام و این چیزی نیست که دوستش داشته باشم. دوستش ندارم و در عین حال به شدت برای حفظ کردنش تلاش میکنم. یک جور معلق بودن در خلاء، روی سطح آب راه رفتن، توی حباب چرخ خوردن، یک جور مقاومت در برابر تعلق داشتن خود به دیگران و دیگران به خود!
حالا ولی توی تماس تلفنی با بابا دلم میخواست طوری خوب گوش کنم که زنگ صدای بابا توی گوشم باقی بماند. عمیق متمرکز شده بودم روی ادای کلمات بابا، تا بتوانم تاثیر نداشتن شش دندان فک بالا را از پشت تلفن درک کنم. ولی چیزی تغییر نکرده بود. بابا همان بابا بود. با همان صدا و لحن و سینی که کمی میزد. سینی که کمی میزند و من خیلی دوست دارم این را. طوری که وقتی جوانتر! بودم گاهی سعی میکردم سینم کمی بزند!
پ. نون:
متن را توی پیشنویس گوشی ذخیره کرده بودم و منتشرش نکرده بودم. حدود دو هفته بعد از نوشتن این متن، یک سفر یک روزه به قم داشتم. بابا همان بابا بود. طوری همان بابا بود که اگر ماجرای دندانها را نمیدانستی متوجه نمیشدی فک بالا دندان ندارد!❤️
مشغول شمارش بودم. سال خمسیام نزدیک است و باید لیست تمام متریال و محصولات را روی کاغذ بیاورم. آمد توی اتاق و طوری که معلوم بود خیلی تلاش کرده حرفش را سریع بزند و احتمالا چند باری هم با خودش تمرین کرده چه طور بیانش کند، ایستاد رو به رویم و گفت میخواهد حرفی بزند که امروز با یک نفر هم مشورت کرده که چهطور بگویدش.
بعد بلافاصله گفت *امشب که شب تولد حضرت زهراست بهترین وقته که بهتون بگم خیلی دوستتون دارم، حتما باید این رو بهتون میگفتم. به خاطر یه سری چیزا که سخته برام انجام دادنشون، باید میتونستم این رو بهتون بگم*
از جایم بلند شدم و بغلش کردم و بوسیدمش و گفتم *من هم خیلی دوستت دارم. خیلی ممنون که این رو بهم گفتی. من هم باید بهت میگفتم که خیلی دوستت دارم. بچهها وقتی کوچیکن راحتتر این حرفا رو میزنن. مامان و باباها هم راحتتر بهشون میگن دوستشون دارن ولی وقتی بزرگ میشن انگار سخت میشه گفتنش* و چشمهایم پر از اشک شد.
چه قدر قدش بلند شده بود. لبهایم حتی به گونهاش هم نرسیده بود موقع بوسیدن. گردنش را بوسیده بودم و غش کرده بودم برای بوی عطر مردانهاش...
فراخوان داده بودم برای جذب نیرو. حالا که مدارس شروع شده و شاگردهای نوجوانم مدرسه دارند، نیاز داشتم چند نفری باشند که کمک کنند برای تولید محصولات.
بین متقاضیان خانمی بود که واسطه شده بود برای شرکت یک خانم میانسال توی کارگاه. درخواستش را رد کردم. گفتم چون از من بزرگتر هستند راحت نیستم که بخواهم بهشان کار بگویم. چند شب پیش دوباره پیام داد که هیچ راهی نیست؟ چون این خانم بچههایش ازدواج کردهاند و توی خانه تنهاست و بیکاری اذیتش میکند.
گفتم بگو به من پیام بدهند. پیام داد و هماهنگ کردیم و یک جلسه آمد. کار را یادش دادم و قرار شد مقداری لوازم ببرد خانه و کارها را آماده کند و برایم بیاورد. خیلی خوشحال شد. گفت چند روز پیش از بیکاری گریهاش گرفته و دارد افسردگی میگیرد.
توی ذهنم گذاشتمش مقابل مامان. مامان که ماشاالله به قدری سرش شلوغ است که نمیفهمد صبحش چه طور شب میشود. آنقدر دوست و رفیق جلسه و هیات و جمکران و بسیج ریخته دور و برش، که وقت تنهایی و بیکاری برایش نمانده.
من توی میانسالی چه طور خواهم بود؟
نه آنقدر مثل مامان بیرون از خانه دوست و رفیق و کار و جلسه دارم، نه اندازهی فریبا خانوم اهل آشپزی و خانهداری هستم. سرشلوغم با شغل آنلاین و گروههای مجازی و به همین دلیل چند سالیست کمتر از خانه بیرون میروم.
اگر عمر داشته باشم و به سن مامان یا فریبا خانوم برسم، توی کوچهی میانسالی قدم خواهم زد یا روی نیمکت مینشینم و قدم زدن دیگران را تماشا میکنم؟ شاید هم اصلا در خانه بمانم و از بیکاری گریه کنم.... نه نه ببخشید از بیکاری بخوابم. خواب هم گزینهی بدی نیست :)
ساعت هنوز نه نشده. همسر رفته سر کار. یوسف حوزه. حسام و حورا مدرسه. من خانه را مرتب کردهام. عود گذاشتهام. چراغها را خاموش کردهام تا نور کمجان یک روز زمستانی خانه را نیمهروشن کند. بخاری را زیاد کردهام تا سیبزمینیهایم حسابی کباب شوند. حشرهکش زدهام تا پشههای ریز پوست نارنگیها بروند پی کارشان. وضو گرفتهام و آمادهام تا بروم چراغ اتاق کارم را روشن کنم و روی میز شلختهی حاصل از سفارشگیری دیروز را مرتب کنم و ببینم امروز برایم چه در آستین دارد.
ساعت نه شد. دقیقا نه.
بروم
مثل شاگرد سوم کلاس که بخواد خودش رو به شاگرد اول کلاس ثابت کنه عمل کردم. شاگرد سومی که توی نگاه خیلیها شاگرد اول محسوب میشه. همون شاگرد اولی که خیلیها میخوان خودشون رو بهش ثابت کنن.
از جلسه که برگشتم خودم رو بغل کردم و دلداری دادم. دلداری توام با سرزنش. که چرا میخوای خودت رو بهش ثابت کنی؟ تو نیازی نداری اون فکر کنه خیلی کول و باحالی. انقدر تلاش میکنی و اینهمه داری به سختی میوفتی تا نشون بدی توی این دو روز و این دو تا برخوردی که با هم داشتین اونی نبودی که واقعا هستی؟
اصلا مگه اون براش مهمه؟ حالا گیریم که فهمید تو خیلی خوشمشربتر و گرمتر و عاقلتر! و خیلی تررررهای دیگه هستی! بعدش چی؟
زنگ زدم و همه چی رو کنسل کردم.
رفتم یه دوش آب گررررم گرفتم. یه لباس راحت پوشیدم. نور اتاق رو کم کردم. عود و شمع روشن کردم و راحت روی تخت دراز کشیدم و خودم رو از تقلای تلاش برای رسیدن به سومین قراری که آخرین فرصت برای اثبات خودم میدیدمش، نجات دادم.
اگر این لطف رو در حق خودم نمیکردم حالا شاید توی اون جمع نشسته بودم و داشتم گپ میزدم. شاید حتی اون خود دلخواهم رو به شاگرد اول کلاس نشون داده بودم ولی الان حالم با شاگرد سوم بودن خودم خوبه. فارغ از این که شاگرد اول کلاس چه فکری در موردم میکنه.
گذر عمر بهم یاد داد هر رازی که برات برملا شد رو لازم نیست به زبون بیاری. رازی که سعی شده از تو مخفی بمونه، کتمان شده، تکذیب شده و حالا فهمیدی که حقیقت داشته رو به روی طرفت نیار. وانمود کن حقیقت رو نمیدونی. این برای خودت و اون بهتره.
حرفی که گفتنش قرار نیست چیزی رو تغییر بده، نزن. تغافل کن. در عوض میتونی دعا کنی. این کاریه که از تو برمیاد.
ساعت هفت و چهل دقیقه بود. بهش گفتم تا عقربه بزرگه بره روی نه وقت داری آماده بشی. از نه بگذره دیگه هیچی. در مورد این 'دیگه هیچی' قبلش حرف زده بودیم. اینکه از چه چیزهایی محروم میشه و چیها رو از دست میده.
عقربه بزرگه به نه رسيد. حواسم به ساعت بود. دیدم که داره به ساعت نگاه میکنه و هنوز کامل آماده نشده. نمیدونستم چی بهش بگم. چیزی به روی خودم نیاوردم. مشغول چک کردن پیامهای گوشی شدم و زیر چشمی حواسم بهش بود. برای یکی از خیاطهام ويس فرستادم. با خیاط دیگری چت کردم. یه کلیپ پخت بلال توی یکی از گروهها نگاه کردم و...
مقنعهش دستش بود. اومد پیشم و گفت عقربه بزرگه رسید به نه ولی من نمیدونستم باید این یکی مقنعه رو بپوشم یا اون یکی رو. شما هم داشتین ويس میدادین و نمیشد باهاتون حرف بزنم.
گفتم آره همین رو بپوش حواسم به ساعت بود ولی چون داشتم ويس میدادم و تو مجبور شدی صبر کنی تا جوابت رو بدم اشکال نداره که دیر شد!
این داستان:
از سری امدادهای غیبی خداوند در زمان تربیت بچه یا وقتی خدا خودش حرف توی دهنت میگذاره :)
پیک دفتر پیشخوان نیامده بود بستههای دیروز را ببرد. همینطور مانده بودند توی پلهها. پیام دادم گفتم قبل از ساعت ده بیاید ببردشان. چند تا عذر و بهانه آورد برای بدقولی دیروزش که راستش باور نکردم. ساعت ده آماده شدم و رفتم سر قرار با معصومه که برویم برای تولد هیراد کوچولو هدیه بخریم. نزدیک میدان شهدا هیچ رقمه نمیشد جای پارک پیدا کرد. ناچار شدم ماشین را جایی پارک کنم که حدود هفت هشت دقیقه پیادهروی داشت تا محل قرارمان. یک دستبند طنابی ظریف ولی نمادار، خریدیم برای زهرا اُم هیراد!... فروشنده که از بستگان معصومه بود کلی خندید به مبلغی که ده یازده نفره برای هدیه جمع کرده بودیم! پولمان فقط به هفتصد سوت طلا میرسید. ولی خب نتیجه رضایتبخش بود :)
مقداری پول توی حسابم بود که میتوانستم همینطور ذوقی و بیبرنامه در حد دو سه گرم طلا برای خودم بخرم. یک مدال گردنی نقشهی ایران خریدم. چیزی که از دوران نوجوانی همیشه دوست داشتم داشته باشمش. قیمت زیادی نداشت. کل ایران از شمال تا جنوب از شرق تا غرب را خریدم، پنج میلیون و دویست هزار تومان و انداختم گردنم.
مبارکم باشد.
گفته بودند برای بردن بچهها به سینما از هر کلاس یک مادر هم بیاید برای کمک به معلم. گفتم من میآیم.
صبح، قبل از اینکه دخترک را بفرستم مدرسه دم گوشش گفته بودم «قراره امروز با شما بیام سینما، ولی باید کنار دوستات باشی و اصلا فکر کنی من اونجا نیستم. کاری هم اگر داشتی به معلمتون بگو. من فقط اونجام که به معلمها کمک کنم». نمیخواستم نقشم مامانفاطمهحورا بودن، باشد.
.
صدای زنگ سینما رفتن که بلند شد، توی حیاط مدرسه بودم. کلاس اولیها از طبقهی بالا به صف پایین آمدند. توی دست هر کدامشان یک پلاستیک دستهدار بود که خوراکیهای آن روزشان را تویش گذاشته بودند که ببرند سینما و بخورند. خوشحالی و هیجان توی چشمهایشان موج میزد. دخترک بعدا برایم گفت که آن روز دو سه زنگ اول را، هیچ چیز از درس نفهمیده. چون حواسش فقط پی سینما رفتن بوده و اصلا نمیتوانسته به چیز دیگری فکر کند.
دیدن بچهها با آن قد و قوارههای کوچک و لباسهای فرم مدرسه و آن پلاستیکهای خوراکی توی دستشان، سی و چند سال به عقب برم گرداند. ما نه فرم مدرسه داشتیم و نه حتی یادم میآید که با همکلاسیهایمان به سینما رفته باشیم ولی آن روز مثل یک فرمانده ایستاده بودم و از این لشکر شاد و بیخیال سان میدیدم در حالی که نمیدانستم سی و چند سال بعد، قدرت جنگیدن یا صلح با سرنوشتشان را خواهند داشت یا نه؟
یکی از لذتبخشترین خوابها، خواب سر سجاده، بعد از نماز صبح است. چادر را بکشی روی خودت، همانجا کنار مهر و تسبیح سرت را بگذاری زمین و خوااااب.
این مدل خوابیدن هم، کاملا زنانه است. ندیدهام یا نشنیدهام که مردها هم بعد از نماز صبح، سر سجاده بخوابند.
اصلا اگر سجاده داشته باشند! وگرنه که عموما یک مُهر سیاه شده، از یک جایی پیدا میکنند میگذارند روی قالی و اللهُ اکبر. سجاده؟ جانماز؟ این سوسولبازیها چیست؟
تازه اگر موقع مرتب کردن خانه، مُهرهای بیشماری که روی پاتختی، گلمیز، جاکفشی، کتابخانه، میزتحریر، میزآرایش، میزاُپن، میزتلویزیون، پنجره، طاقچه یا هر سوراخ سمبهی دیگری گذاشتهاند را جابهجا کنی، صدایشان درمیآید که: «کی هی مُهرها رو برمیداره؟!!!»
خلاصه که خوابیدن سر سجاده، لذتی برابر با خوابیدن توی حرم دارد. البته اگر توی حرمها بگذارند کسی بخوابد. نمیخواهم ماجرای خوابیدن توی حرم را هم مثل ماجرای سجادهی آقایان کش بدهم. همه سینه سوختهاید دیگر میدانید چه میگویم! D:
میگه خدا خیلیییی مهربونه که یه روزایی رو تعطیل کرده تا بچهها بتونن صبحش بخوابن و معلما هم استراحت کنن.
میگم خدا که تعطیل نکرده. تولد پيامبرمونه. برای همین تعطیله.
میگه خب اون رو هم خدا آفریده دیگه. اصلا چون خدا خیلی مهربونه همچین پیامبری برامون آفریده که انقدر مهربون باشه!
نتیجه: امروز رو پیامبر تعطیل کرده😁